سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 28 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

یه کار جدید جدید

      سلام خوش خنده مامان یه کار جدید سامان که تا ده دقیقه پیش کشف کردم (12ربع کم مورخ 91/08/17)  بردم بخوابونمت یکم شیر خوردی می خواستی بشینی ، نشوندمت دیدمت خودتو پَس انداختی وخنده می کردی دوباره می خواستی بشینی،نشوندمت همین کارو کردی با خنده های بلند دیدم بله شما ما رو بازی داشتی ،با صدای خنده هات بابات اومده میگه چه خبرتونه شما هم این کارو براش انجام دادی خیلی کیف کرده بود .فقط اگه این کارو روی زمین انجام بدی واویلا .مامانی همیشه پشت سرت یه جای نرم وفنری نیست که  تو این کارو بکنی قربونت برم. الانم برم که داری گریه می کنی و خوابت میاد.    ...
27 آبان 1391

تسلیت

    دانی که چرا مهر جبین  خاک حسین  است؟  چون قبله ی دل پیکر صد چاک حسین است   دانی که چرا چوب شود قسمت آتش؟  بی حرمتیش بر لب و دندان حسین است   دانی که چرا آب فراتست گل آلود؟  شرمنده  زلعل  لب عطشان حسین است   دانی که چرا کعبه ی حق گشته سیه پوش  یعنی که خدا هم عزادار حسین است . . .   التماس دعا ...
27 آبان 1391

آش دندونی

    سلام کباب خور مامان       سامان من از تاریخ 91/07/24 اولین دندونش در اومده.         سلام سلام صدتا سلام         من اومدم با دندونام می خوام نشونتون بدم          صاحب مروارید شدم یواش یواش وبی صدا            شدم جزء کباب خورا   قربون اون مرواریدت بشه مامان     پنج شنبه گذشته یعنی 91/07/11 برات آش دندونی پختیم.   پنج شنبه صبح عمو مهدی ومادر بزرگ توی باغ بابابزرگ آش رو درست کردن ،منم سر کار بودم البته دیشبش همه کارو انجام دا...
17 آبان 1391

پیشرفتهای پسرم تو این سه ماه

سلام نفسم تو این سه ماه پسمل مامان خیلی پیشرفت کردی ، نزدیک دو ماه که دست می زنی ،تا آهنگ می شنوی شروع می کنی به دست زدن تا بابایی نوحه برات می خونه لُنج (بغض) می کنی . بابات می گه اگه اینجوری پیش بری محرم نمی تونیم ببریمت بیرون .   امروز که اومدم خونه مامانجون خاله بتول وبچه هاش اونجا بودن بهم گفتن که یه کار جدید به سامان یاد دادیم دستشون رو  می زارن جلو دَهَنشون وصدای اَاَاَ در میارن تو هم دقیقاٌ همین کار رو انجام می دی با این تفاوت که پشت دستتو می زنی به دهنت. عاشق فوتبالی :دستاتو می گیریم ویه توپ هم می زاریم جلو پات  شما هم پا می زنی زیر توپ اونم با چه حرکتا،با ب...
16 آبان 1391

به سختی عزممو جزم کردم که یه مطلبی بزارم

  سلام زندگی مامان وبابا  سه ماهی می شه که بهتون سر نزدم خیلی تنبل شدم   الان بابات بالای سرم نشته میگه بنویس  بنویس بنویس وگرنه.............     خیلی سرم شلوغه صبح تا ظهر که سر کارم ،وقتی هم که میام  این شازده کوچولو ولمون نمی کنه بعدشم استراحت می کنیم وبعد از اون هم با جناب شوهر میریم بیرون بخاطر همین دیگه نرسیدم.   وقتی می رم سرکار تو رو پیش مامانجون وخاله وجیهه (خاله وجیهه دارن خونه شون روتعمیر می کنن تا اطلاع ثانوی خونه مامانجون تشریف دارن)  از این بابات که تو رو پیش اینا  می ذارم خیالم راحته.   روزای اول ...
8 آبان 1391
1